تاريخ : شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ | 11:43 | نویسنده : زارع
 

این پست ثابت است.

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

 

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

 

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پا یین

سقفهای سرد و سنگین ، آسمان های اجاری

 

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

 

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

 

عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

 

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :

شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

 

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

 

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری

 

 

 مرحوم استاد قیصر امین پور



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 14:0 | نویسنده : زارع
 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم 

 

                                         مهدی اخوان ثالث



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 10:54 | نویسنده : زارع

گویند کسی بود که بسیار دغل بود
شیطان تر از ابلیس گمانم ز ازل بود

پیش زن و فرزند خود اخلاق سگی داشت
در کوچه و بازار ولی عین عسل بود

بی عینک دودی و عصا راه نمی رفت
در خانه خود سالم و بیرون شل وپل بود

هرگز به کسی وعده بیهوده نمی داد 
مانند  امیران  وطن اهل عمل بود

با شعر نو و شعر کهن حال نمی کرد
زیرا که دلش در گرو عشق غزل بود

البته غزل آن غزل مد نظر نیست 
این دختره با حاجی ما بچه محل بود

روزی دوسه جا محفل پرجاذبه ای داشت
در نوع خودش نابغه بحث و جدل بود

از حضرت عیسی و خرش حرف زد اما
موضوع سخنرانی او جنگ جمل بود

می گفت عرق از نظر شرع حرام است
منظور وی اما عرق زیر بغل بود

با هرکس و ناکس همه جا رابطه ها داشت
چون معتقد رابطه بین ملل بود

تا این که بگیرد خبر از عالم بالا
شب ها پی تنظیم کد دیش و دکل بود

می داد تکان گاه کمی هیکل خود را
هم بیشتر آن منطقه که روی گسل بود

«حافظ منشین بی می و معشوقه زمانی»
این پند حکیمانه ای از شیخ اجل بود



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 14:9 | نویسنده : زارع
 

دلم شور گذشته را ميزند . . .

دلم شور می زند ,

نه شورِ آینده را ...

برای گذشته نگرانم ...!

برای روز های گرمی که می ترسند دیگر تکرار نشوند ...

و من برایشان نگرانم ,

روز هایی که پر از عشق بود و شاید دیگر تکرار نشوند

و دلم شور می زند برای سکوت سرد آینده ...

که نه شقایق در آن رشد می کند ...

و نه آسمان آبی می ماند ...

دلم شور می زند ...

برای مرگ سرسبزی عشق ...

که از آن جز بیابانی باقی نمانده

و دلم شور می زند ...

برای خودم که بغضم را به سیگار می گویم و ...

درد و دل هایم را به دیوار .. 

دلم بی تاب است و خودش را به درودیوار سینه می کوبد. 

نگرانم بخاطر مهری که از دلم رفت. 

دلشوره ام فریاد میکشد... 

چه حال خرابی دارم این روزها....



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 9:55 | نویسنده : زارع
 

می بوسمت یک روز در میدان آزادی

می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد

می بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید

می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد...

 

می بوسمت پای تمام چوبه های دار

وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد

وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست

وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد...

 

می بوسمت پشت در سلول ها وقتی

بوی شکنجه از در زندان نمی آید!

وقتی که زخمی روی تن هامان نمی خندد!

وقتی که از چشمانمان باران نمی آید...

 

می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم

یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند

وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست!

در مزرعه، گندم سرود صلح می خواند...

 

من آرزوهای خودم را با تو می بینم

وقتی کنارم در خیابان راه می آیی

وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد

یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی!!

 

آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد

تو دختری از جنس باران های خردادی..

می بوسمت!می بوسمت!می بوسمت ای عشق!

می بوسمت یک روز در میدان آزادی...

 

                                                                  از : امیررضا وکیلی



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ | 13:33 | نویسنده : زارع
 

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

 

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

 

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

 

اى بسا زورآفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

 

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

 

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

 

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید ،گرگ هست

 

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

 

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

 

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

 

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب



تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ | 12:35 | نویسنده : زارع
 

از خوشی اسکلتم توی تنم می رقصد!

با ستون فقراتم لگنم می رقصد!

طفل چرمنگ درونم شده از بس کیفور

بنده آهنگ عزا هم بزنم می رقصد!

چشم من می کند آغاز تکانی موزون

جلویش را که بگیرم ؛دهنم می رقصد!

می رود جنبش و چرخش پس از آن تا پایین

اندک اندک همه جای بدنم می رقصد...

چون که مسری است گمانم حرکات موزون

طی یک حادثه...شرمنده...! زنم می رقصد!

بعد از آن هم پسرانم به تکان می آیند!

تا حسینم بنشیند،حسنم می رقصد!

می رسد نوبت سارا و سهیلا آن گاه

آخر معرکه هم نسترنم می رقصد...!

این همه سرخوشی از چیست؟!نزن ؛می گویم!

هر چه دارم به هوای وطنم می رقصد...

کشوری پیشرو و- تک به جهان ما داریم

خانه ام بسته به خاک خفنم می رقصد

خرم از جامعه چند صدایی حتی

آن خر گشته رها در چمنم می رقصد!

یک صدا هست ز بالا و یکی از پایین!

هر یک از این دو که برخاست تنم می رقصد!

از وسط هم که غراغیر شکم می آید!

و از آن نیز دل کرگدنم می رقصد!

هم صدای دف و هم نغمه گیتار و چگور

چه کنم خب؟ نه خودم؛بلکه منم می رقصد!

مگر این کوک کمر خود الکی در برود!

که اگر پوست هم از او بکنم ،می رقصد!

بس که کوکم ولی از جامعه مطلوبم

بعد مرگم جسدم در کفنم می رقصد! 

 

                                     (ناشناس)



تاريخ : سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ | 10:43 | نویسنده : زارع

خوب یاد گرفته ایم ورانداز کردن همدیگر را

یک خط کش این دستمان

و یک ترازو آن دستمان

اندازه می گیریم و وزن می کنیم ؛

آدم ها را

رفتارشان را

انتخاب هایشان را

تصمیم هایشان را

حتی قضا و قدرشان را !!

به رفیقمان یک تکه سنگینی می اندازیم

بعد می گوییم

خیر و صلاحت را می خواهم !

غافل از اینکه چه برسر او می آوریم !

در جمع ، هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می دهیم

آن یکی را به ازدواج نکردنش

این یکی را به نوع رابطه اش

آن دیگری را...

میرویم توی صفحه ی یکی

و نوشته اش را میخوانیم می نشینیم و قضاوت می کنیم.

یکی هم نیست گوشمان را بگیردکه :

های ! چندبار توی آن موقعیت بوده ای

که حالا اینطور راحت نظر می دهی ؟

حواسمان نیست که چه راحت

با حرفی که در هوا رها میکنیم

چگونه یک نفر را به هم میریزیم.

چندنفر را به جان هم می اندازیم.

چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم...

چقدر زخم میزنیم...

حواسمان نیست که ما میگوییم و رها میکنیم و رد میشویم

اما یکی ممکن است گیر کند.

بین کلمه های ما...

بین قضاوت ما...

بین برداشت ما...

دلی که می شکنیم ارزان نیست.......



تاريخ : دوشنبه پنجم آبان ۱۳۹۳ | 14:2 | نویسنده : زارع

مردي زني را بوسيد ، از او پرسيدند چه نسبتي با او داري؟

مرد گفت: مادر شوهر اين زن با مادر زن من ، مادر و دخترند.

مرد چه نسبتي با زن دارد؟...

 

سعی کنید خودتون جواب رو پیدا کنین.

اگه نتونستین پیدا کنین برین ادامه مطلب.



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ششم مهر ۱۳۹۳ | 12:52 | نویسنده : زارع

 

قد بلند و هیکل ورزشکاری و خوش تیپی هم بد دردیه ها.

حالا خوش تیپ باشی و کارای خوب هم انجام بدی و هر وقت یکی کار داشت

بهش کمک کنی و کلا خونگرم  و خوش مشرب باشی و نیتت هم خیر باشه.

بله تعریف از خود نباشه بنده یه اینجور آدمی هستم.

از وقتی یادمه هر جامیرفتم و هر دوست و آشنایی منو می دید به واسطه

موارد مثبتی که عرض کردم خدمتتون در نگاه اول  اونقدر پیش چشمش

شیرین میومدم که میگفت پیر شی جوون.

و حالا من در عنفوان جوانی به واسطه اونهمه دعای خیر پیر شدم. 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۳ | 13:50 | نویسنده : زارع

 

کم دعا کن که مـرا از سر تو وا بکند
او خودش خواست تو را در دل من جا بکند
او که خوش داشت دلم را به تو بسپارد و بعد
بنشیند عقب و ... سیر ، تماشا بکند !
عاشقـم کرد که دست از سـر او بـردارم
که مگر درد ِ مـرا درد ، مــداوا بکند
خــواست تا هـر که به غیر ـ تو ... دلم را بزند
و هــوای تــو مــرا این همـه تنها بکند
مثل ماهـی که بیفتد وسط خشکی و آب
تشنه لب باشد و دور از تـو تـقلّا بکند
آه ... ! حسرت به دلـم ماند که یک بار شده
کوچه ی خواب ِ مـرا خواب ِ تــو پیدا بکند
و سـراسیمه ترین صحنه ی کابـوس ِ مـرا
تا خـود صبح ، در آغـوش تو رویـا بکند
بی تو ام ... بی تو ! و تنهایی ِ بی حوصله ام
با خیـال تو محال است مـدارا بکند
طـاقت ِ طاق ِ من انگار مـرا مـی شکند
وای اگـر این در و دیـوار دهن وا بکـند !
در مـن آشوب ِ تــو افتاده که دنیای مـرا
بعـد از این رنگ ِ پــریشانی ِ دریا بکند

 

                                     سمیه محمدیان

 




تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ | 14:55 | نویسنده : زارع

 

دیشب که نمیدانستم برای کدامیک از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم . . .


(صادق هدایت)



تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۳ | 12:40 | نویسنده : زارع

 

نه غزه نه لبنان.....جانم فدای ایران.

این شعار به این معنا نیست که راضی به کشتار مردم بی دفاع باشم. جنگ جنگ است و از قدیم گفتن وسط دعوا

حلوا خیر نمیکنن. و بالطبع هر آدمی با دیدن صحنه های دهشتناک کشتار دلش ریش میشود و من هم مستثنی

نیستم. اما  اینکه چراغ خونه رو به مسجد ببریم جای حرف داره.

اینکه چرا جنگ شده و تا کی میخواد ادامه پیدا کنه هیچ ربطی به ما مردم ایران نداره.

اگه تنها به شعار دادن علیه اسراییل ختم میشد که حرفی نبود و کسی اعتراضی نداشت. ولی بدبختی ما اینه که

جان و مال و ناموسمونو هم باید فدا کنیم تا رضایت اعراب رو جلب کنیم.و این در حالیه که کم و کسریای زیادی

توی جامعه داریم که شرح کوچکترینش مثنوی هفتادمن کاغذ میشه.

ولی متاسفانه نه گوش شنوایی هست و نه چشم بینایی تا این واقعیتها رو بشنوه و ببینه.

 

برین ادامه مطلب لطفا.

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه هفتم تیر ۱۳۹۳ | 12:15 | نویسنده : زارع

این نیز بگذرد.

اگه این جمله نبود

و این اتفاق نمی افتاد ما آدما چیکار می کردیم؟

وقتی یه حال بدی داریم و یه سری خود درگیریهای ناخواسته پیش میاد برامون.

زمانی که وامانده و جامانده از روزگاریم.

روزایی که درد بهمون فشار میاره.

گاهی که توی جیبامون حتی یه پاپاسی هم یافت می نشود!!!

اگه سر نمی رفت و نمی گذشت...!!!

 

 

کربالی : حتی حوصله خود گرامیمان را هم نداریم چه رسد به....

 

ادامه مطلبم دارم ضمنا.

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۳ | 11:10 | نویسنده : زارع

 

هرکس به طریقی دل ما می شکند.....

 

دلم گرفته از خودم.

از خود خود خودم.

از خود احمقم.

حالم به هم میخوره از محبت کردن.

ودیگر هیچ.......

 

کربالی : کسی چیزی نپرسه لطفا.

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۳ | 10:30 | نویسنده : زارع

 

روزهایی توی زندگی آدم پیش میاد و حوادثی اتفاق می افتن که دیگه برنمیگردن و ماقدرشونو نمیدونیم.


تلخ و شیرین.خوب و بد.باب طبع و برخلاف میل....

آمدن تو تجربه شیرینی بود که من سالها در انتظارش بودم و برای آمدن و اتفاق افتادنش لحظه شماری میکردم.

هرجا مخاطب خاصی میدیدم غبطه میخوردم و چقدرررر دلم هوای مخاطب خاص بودن میکرد.

روزهای خوبی را در کنار هم و به یاد هم گذراندیم که هرگز فراموش نمیشه.

تو صادق ترین دختری هستی که توی تمام عمرم دیدم و مطمئنا دیگه نمی بینم.

گاهی خواسته یا ناخواسته اذیتت کردم و دلتو شکستم.

باهم خندیدیم و باهم اخم کردیم.گاهی هم پای گریه هات اشک ریختم.

گاهی گفتم میرم و بعضی وقتا ازت خواستم که بری و تنهام بذاری.

کاش بدیهای منو فراموش کنی و خاطرات خوب این دوران رو توی قلبت نگه داری.

 

 

 

کربالی  : فقط حرف دله نه کمتر نه بیشتر.

کربالی۱ : من که مخاطب خاص ندارم  ولی هرکی داره قدرشو بدونه.

 



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ | 11:10 | نویسنده : زارع

 

روز اولی که این وبلاگو ساختم خیلی خاطره انگیز بود.

حس خیلی خوبی داشتم و احساس غرور میکردم و

وقتی به وبلاگ هایی که چند سال بود فعالیت داشتند سرمیزدم 

غبطه میخوردم که چرا زودتر این کارو نکردم و چرا تازه کارم.

چند سال گذشت و توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد.

باخیلیا دوست شدم و با بعضیا هم دشمن و در این بین البته تعداد دوستان خیلی بیشتر

بود و از این بابت واقعا راضیم.

خیلیا برای همیشه یا حداقل برای سالیان طولانی یاد وخاطرشون توی ذهنم باقی میمونه.

بنابر دلایلی وبرخلاف میل باطنیم شاید اینجا و کلا این دنیای مجازی رو تعطیل کنم.

البته شاید...

 

کربالی : اگه نیومدم حلال کنید.

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ | 12:50 | نویسنده : زارع
 

عشق وعاشقی....!!!

 

چه کسانی بیشتر در معرض خطر عشق و عاشقی قرار دارن؟

اصن به نظر شما عاشق شدن خطر داره؟

خب حالا فکر کنید یه نفر عاشق یکی دیگه میشه.

این وسط کی بیشتر اذیت میشه؟ عاشق یا معشوق؟

 

اگه این عشق یکطرفه باشه چی میشه؟

اگه یکی گرفتار یه عشق ناخواسته ویه عاشق سمج بشه باید چیکار کنه؟

 

 

 

کربالی :  عاشقی محنت بسیار کشید.....بیچاره عاشق

کربالی۱ : البته اون عاشق من نیستما.

 

 



تاريخ : شنبه دهم خرداد ۱۳۹۳ | 15:15 | نویسنده : زارع

خیلی حرف دارم ولی حرفم نمیاد.

نمیدونم چرا زندگی هیچ وقت بروفق مراد من نمیشه؟!!

هرجاشو میگیرم یه جاش آویزونه و هر چی زور میزنم یه جاییش میلنگه.

زندگیم شده عینهو میل لنگ...همش داره لنگ میزنه....

کاش خودم لنگ بودم ولی زندگیم سرپا بود.

آرزو به دل موندم یه روز  فقط یه روز بدون فکر و خیال روزمو شب کنم و

سرمو بی فکر و بدون دغدغه خاطر بذارم رو بالش.

آآآآآآآآی خدا چی میشد اگه میشد؟

کربالی : مخاطب خاصی داشتیم.خوب نگهش نداشتیم....

کربالی۱ : نمیخواستم اینجوری بشه.

 

 



تاريخ : چهارشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۳ | 12:50 | نویسنده : زارع

بین خدا با کدخدای ده تبانی شد
از روز بعدش طور دیگر حکمرانی شد

آن سال بارانی نیامد رودها خشکید

حال تمام باغ و بر هامان خزانی شد

غمهای ما سی سال طی شد با همین منوال

پیری به دنیا آمد و مرگ جوانی شد

سی سال خیلی بود آخر مادرم دق کرد

سی سال خیلی بود بابایم روانی شد

هرکس که قوم کدخدا شد کدخدایی کرد
هرکس که فامیل خداشد، یار جانی شد

هر جا که کوچیدیم شهر کدخدایان بود

آخر نمی دانم بگو این زندگانی شد؟

دود و دمی شد هر کسی این صحنه هارادید

از فرط غمها هر که دیدم استکانی شد

بی بی م پشت چرخ خیاطی دلش پوسید

آبادی ما دار قالی ، دار فانی شد

سی سال خیلی بود رنگ هم دلی ها رفت

حتی شعار کدخداها هم زبانی شد

وقتی میان آرزوها خوابمان کردند

بین خدا با کدخدای ده تبانی شد

فرامرز عرب عامری



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 11:56 | نویسنده : زارع

من برگشتم.

اشترانکوه دارای طبیعتی بسیار زیباست که هر بیننده ای را مجذوب خودش میکنه.

کوهستانی که دامنه آن سرسبز و پوشیده از انواع گیاهان وحشی و ارتفاعات آن 

پوشیده از برف و یخ است.

اشترانکوه



تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 13:10 | نویسنده : زارع
سلام دوستان.

داریم میریم اشتران کوه قله سن بران.فردا یعنی 21 اردیبهشت ماه سال 93 عازمیم و اگه عمری باقی بود 27 اردیبهشت برمی گردیم.


اشْتُران‌ْ‌کوه، رشته‌کوهی در شرق استان لرستان و یکی از بلندترین رشته‌کوه‌های زاگرس است. اشتران‌کوه از غرب به شهرستان دورود، از شمال به شهرستان ازنا و از شرق و جنوب به شهرستان الیگودرز محدود می‌شود. بلندترین قله این رشته‌کوه به نام سن‌بران ۴۰۲۴ متر بلندا دارد. این رشته‌کوه سرچشمه یکی از سرشاخه‌های رود دز به نام ماربره است که در دوره کوهزایی جدید ایجاد شده‌است. این کوه از جمله کوه‌های جوان می‌باشد که در حدود ۳۰ میلیون سال پیش ایجاد شده‌است.

قله‌های بلند و پر برف، دره‌های ژرف و طولانی، رودهای دائمی، پوشش گیاهی و جانوری بسیار متنوع، روستاهای کوهپایه‌ای از جمله ویژگی‌های اشترانکوه می‌باشد که به سبب بلندی در شعاع ۱۰۰ کیلومتری به خوبی پیدا است. گفته می‌شود نام آن به سبب وجود قله‌های ۸ گانه که هر کدام بلندتر از ۴۰۰۰ متر می‌باشد و مانند کاروانی از شتر به ردیف قرار گرفته، به شترکوه و یا اشترانکوه معروف گشته‌است.



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۳ | 11:5 | نویسنده : زارع

اندرفواید انصراف از گرفتن یارانه . دربرخی روایات آمده است که نگرفتن یارانه و انصراف از آن موجب طول عمر تا ۱۵۰ سال می شود. ابن بی پتویه می گوید چند شبی در خواب همی دیدم که کوهی بزرگ بر روی قفسه سینه ام است چنان که  زیر سنگینی آن جنبیدن نتوانستمی و هر شب دچار کابوس همی شدم .خواب گزاران همی گفتند که این کوه همان یارانه است از گرفتنش انصراف ده تا راحت بخسبی.انصراف همی بدادم و راحت بخسبیدم چون گاو.

پزشکان میگویند : یارانه بگیران نسبت به یارانه نگیران ۷۰۰ بار بیشتر درمعرض بیماریهای قلبی و عروقی قرار میگیرند.

نتیجه تحقیقات نشان داده است که در دوسال گذشته  ۹۰ درصد افرادی که سکته کرده اند یارانه بگیر بوده اند.میگی نه ؟ بگو نه !!!

آورده اند که یارانه بگیری سوار بر الاغ خویش به جانب خودپردازی روان همی بود که ناگهان پای الاغش در چاله ای فرو همی شد و یارانه بگیر بخت برگشته با مخ بر زمین همی فرود آمد و در دم جان داد.

 

آن شنیدستی که  یک یارانه بر

ناگهان افتاد از پالان خر؟

گفت زرت مرد دنیا دوست را

می کند یارانه قمسور ای پسر.

 

ابن سوبسید بلخی می گوید چند وقتی بود که غذا از مری ام پایین نمی رفت و هرچه در دهان می نهادمی در گلو گیر همی کرد.به نزد طبیبان رفتم ونسخه ها همی داند و افاقه نکرد تا شبی صاحب نظری فرمود از گرفتن یارانه انصراف همی ده بهبودی حاصل همی آیدت. فردا روز انصراف دادمی و بهبودی حاصل همی گشت.

شیخ را گفتند به جز صدقه چه چیزی رفع بلا همی کند؟ فرمود انصراف از یارانه.

آورده اند که یارانه بگیری  را دیدند که در قهر جهنم گرفتار ۴۵ اژدهای دوسر همی بود و فریاد زنان همی کمک می طلبید و کسی به فریاد او می نرسید.صالحان گفتند آن ۴۵ اژدها همان ۴۵ هزار تومان یارانه ای است که در دوران حیات گرفته و همی خرج نموده و انصراف نداده.

روانکاوان معتقدندگرفتن یارانه موجب بیماری آلزایمر میشود زیرا هوش و حواس را از بین می برد..

از ما گفتن بود دیگر خود دانید و خدایتان و جیبتان و....

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۲ | 12:30 | نویسنده : زارع

ضمن عرض سلام خدمت همه عزیزان.

پیشاپیش عید رو به همه تبریک میگم و براتون آرزوی بهترینها رو دارم.

اینم یه طنز عیدانه بابت عیدی به شما دوستان و همراهان مهربان

و دوست داشتنی.

 

نفس باد صبا آفت جان خواهد شد

عید می آید و اجناس گران خواهد شد 

قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس

باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد 

همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد

و سرا پای وجودم نگران خواهد شد

می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما

عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد

می رسد مرحله ی سخت و نفس گیر خرید

نوبت گند ترین کار جهان خواهد شد

کل عیدی و حقوقم به شبی خواهد رفت

بر سر جیب بغل ،فاتحه خوان باید شد

یک الف آدم و یک عائله آنهم پر خرج

وقت فرسودن اعصاب و روان خواهد شد

پول را با علف خرس یکی می دانند

فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد

هانیه نعره بر آرد که ندارم مانتو

کامران از پی او تیز دوان خواهد شد

که پدر کفش و کت و پیرهنی می خواهم

بعد از او نسترنم مرثیه خوان خواهد شد

سام هم لنگه ی جوراب به پا می گوید

شستم از پنجه اش امسال عیان خواهد شد

قیمت پسته به قلب من ِآسیب پذیر

باز هم وای که آسیب رسان خواهد شد

زیر بازارچه با قیمت ماهی یا گوشت

آسمان دور سرم پُر دَ وَران خواهد شد

مغز گردو شده مانند طلا مثقا لی

مغزم از قیمت آن سوت کشان خواهد شد

کمرم گشت که در خانه تکانی سرویس

حالیا نوبت این فک و دهان خواهد شد

 

 

                                                                نویسنده ؟؟؟؟؟



تاريخ : شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 15:6 | نویسنده : زارع

 

راستش تصمیم داشتم کپی پیس نکنم ویه چیزایی از خودم بنویسم ولی ....

فعلا اینو داشته باشین تا بعد.

 

گرفتم بعد عمری مدرکی چند

و اینجانب شدم حالا مهندس

ندانستم که ریزد از چپ و راست

ز پایین و از آن بالا مهندس

غضنفر گاری اش را هول نمیداد

د یالا هول بده یالا مهندس

تقی هم چونه میزد کنج بازار

نمی ارزه واسم والا مهندس

به مرد قهوه چی میگفت اصغر

دو تا چایی قند پهلو مهندس

شنیدم کودکی میگفت در ده

به مردی با چپق خالو مهندس

ز جنب دکه ای بگذشت مردی

صدا آمد " آب آلبالو مهندس "

خلاصه میخورد خون جماعت

همیشه بدتر از زالو مهندس

شنیدم با تشر میگفت معمار

به آن وردست حمالش مهندس

همین مانده که از فردا بگویند

به گوساله و امثالش مهندس

یهو یاد سکینه کردم ای داد

فدای آن لب و خالش مهندس

شنیدم که عمل کرده دماغش

خبر داری از احوالش مهندس؟!

شنیدم بعد تنظیمات بینی

بهش میگن همه خانوم مهندس

سرت رو درد آوردم من مهندس

سخن از هر دری اومد مهندس

یکی سیگار میخواد اون سمت دکه

برو که مشتری اومد مهندس

 

نویسنده ناشناس.

 



تاريخ : شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ | 10:10 | نویسنده : زارع

بعد از اولین هم آغوشی برگشته بهم میگه:

من همیشه برام سوآل بود که چرا مامانم بعضی صبح ها وقتی ازخواب

بیدار میشد لباسش با وقتی که بهم شب بخیر  میگفت فرق میکرد؟

مونده بودم چرا نصف شب لباساشو عوض میکنه؟!!!

وحالا تازه دارم میفهمم که......

 



تاريخ : شنبه نهم آذر ۱۳۹۲ | 12:8 | نویسنده : زارع

برای تو....

گاهی به باد حسادت میکنم

که چه نرم و آرام دستهایش را از لابلای موهایت عبور می دهد.

وچه عاشقانه گیسوانت را نوازش میکند.

وچه زیبا حلقه های موی پریشانت را تا روی ابروانت می کشد.

 

زمانی که می وزد

ولیز میخورد از روی رانهایت

ومیکشد خودش را تا زیر دامنت

وهی خودش را به درو دیوار پاهایت می کوبد.

گاهی که خودش را روی کفشهایت میکشد و از ساقهایت

آرام و نرم بالا میرود.

کاش نسیمی تند می شدم برای کشف ساده خطوط خام اندامت

در انحصار زنانه ترین لباسها...

 

                                                                (خودم)



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ | 15:0 | نویسنده : زارع

 

ﺁﺷﯿﺦ ﺣﺴﻦ ﺣﺮﻓﯽ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺍﮔﺮ ﮐﻪ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﯾﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺗﻮﯾﻪ ﭘﺎﺳﺘﻮﺭﻩ،
ﮐﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎﺵ ﻣﯿﺎن ﻣﯿﺮﻥ
.............................................................
ﺑﯿﺎ ﻭ ﺗﺨﻢ ﮔﻞ ﺑﭙﺎﺵ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭﻃﻦ ﺑﺰﻥ
ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺘﻪ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺟﻮﻭﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻭ ﺯﻥ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﻧﮕﯽ ﮔﺮﻭﻧﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ، ﻧﮕﯽ ﺗﻮﺭﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﻪ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺥ ﺑﺮﻕ ﻭ ﺁﺏ ﻭ ﻧﻮﻥ ﻭ ﮔﻨﺪﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﮔﺸﻨﻪ ﻣﻮﻧﺪﻥِ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﺗﻮﯼ ﻣﺤﻞ ﻣﺎ ﺍﺭﺯﻭﻧﯿﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ
ﺭﺋﯿﺲ ﻣﺠﻠﺲ ﻣﺎﻟﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﭘﺮﻭ،
ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﺳﻮﻣﺎﻟﯽ ﯾﻪ ﺍﺳﻘﻔﯽ ﺗﻮ ﻭﺍﺗﯿﮑﺎﻥ،
ﮐﺎﻫﻦ ﭘﯿﺮ ﻧﭙﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻣﺠﻤﻊ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ
ﻣُﺮﺩ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺑﻐﻞ ﻧﺰﻥ
( ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻔﺮ، ﭼﻪ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﭼﻪ ﺩﺍﺧﻠﯽ
ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺒﺮ، ﭼﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﭼﻪ ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﭼﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ
ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻧﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﻮﻟﻮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﯿﻠﯽ
ﺑﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﺕ ﭘﺸﺖ ﻧﮑﻨﯽ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻋﻤﻞ ﭼﻪ ﺑﺎ ﺳﺨﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﻒ ﺑﮑﺸﻨﺪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺕ
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻨﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﺶ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺕ
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻣﻘﺪﺳﯽ، ﻫﺎﻟﻪ ﻧﺒﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﺕ
ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﭼﺸﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﯾﻨﺎ ﺧُﻠﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺏ ﻭ ﮔِﻠﻤﻮ
ﺷﻮﺧﯽ ﻭ ﺟﺪﯼ ﮔﻔﺘﻤﺶ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻤﻮ
ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺍﯾﻮﻟﻤﻮ
ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ ﻧﺸﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻧﺒﺮﯼ ﺣﻮﺻﻠﻤﻮ
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﻔﺘﻨﻪ ﻧﮕﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ

 



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ | 7:56 | نویسنده : زارع

اساسا گاهی وقتا خیلی دلم میخواد که چنتا دوست باحال داشته باشم که خیلیم باهاشون

خودمونی باشم و بشینیم و بی پرده هرچی داریمو رو کنیم.

از اونایی که حرف دلتو میفهمه و وقتی ب بسم الله رو میگی تا تهشو میخونه.

که از جیک و پیکت با خبره و میفهمه چی آرومت میکنه و چی به همت میریزه.

البته دارما ولی این روزا در دسترس نیستن و من از این موهبت الهی محرومم.

 

*******************

پ.ن- به دوستم میگم:دیشب یه فیلم کمدی دیدم خیلی با حال بود.

میگه: آره منم دیدم. همونی که یه آقا دزده روزا که در خونه ها باز بود یواشکی

میرفت و توی کمد قایم میشد؟

حالا من چی بگم به این بشر عایا ؟

پ.ن - حرف هیچکس را بی دلیل قبول نکنید..حتی بزرگان را !!!!

آنکه میگفت سحرخیز باش تا کامرواگردی .دروغ میگفت!!

دور و بر ما .سحرخیزها یا کله پز شدند یا نانوا.

                                                                  (اکبر اکسیر)

 



تاريخ : چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ | 10:31 | نویسنده : زارع

دلم قمار میخواد.

یه دس ورق نو و خشک.

از اونا که وقتی بر میزنی شترق صدا میکنه.

یه شب طولانی .

سه تا همبازی اهل حال .

یه پاکت سیگار .

یه فلاسک چای .

یه بطر شراب از اونایی که حافظ میخورده .

یه جام بلوری پایه بلند.

یه رادیو ضبط ویه نوار کوچه بازاری .

نگاری سیمین تن .

که هی باده بریزه و فرت و فرت ببنده به نافمون و ....

بازیمون حکم باشه و بردو باختامون کلان .

منم مست و لایعقل

هی ببرم و ببازم و ببرم و ببازم و....

اصن صبح نشه تا خود قیامت حتی.

 

siahkhan.blogfa.com



  • مرکز لینک ایران
  • عجله
  • جالب های انگلیسی