|
از هر دری سخنی
کربال
| ||
|
گر زد و روزگاری ای فرزند
به تو حکم معاونت دادند
شغل خود را بکوش تا آسان
نكنی پيش اين و آن عنوان
جز به معدودی از فك و فاميل شغل خود را مگو، به چند دليل
اولا روزگار، ناجور است عده اي چشم و چارشان شور است
محو و پوشيده باش از نظرات نظرت مي زنند، اين حضرات
ثانيا عده ای گرفتارند قرض دارند يا بدهكارند
علم، پيدا ز منصبت چو كنند طلب پول دستی از تو كنند
ثالثا هست هر كسی، ناچار يا خودش يا برادرش بيكار
متوقع شود به او، باری بدهی شغل آب و نان داری
رابعاً، آن كسی كه دشمن توست واي اگر باخبر شود، زين پست
گويد: اين رفت تا رئيس شود قسمتش بود كاسه ليس شود
يا: فلانی، شرف به مزد شده رفته آن جا، شريك دزد شده
تا كه در دزدی تو شك نشود عضو حساس او خنك نشود
شرح اين نكته نيز، بي ضرر است عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت ديگر سادساً، سابعاً، الی آخر!
پسرم مردمی كه مرموزند بيشتر نيكبخت و بهروزند
ابوالفضل زرویی نصرآباد
رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... . مغازه دار گفت : به به . مبارک باشه.چه جوری باشه؟چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . - فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !
چو بخت عرب بر عجم چیره گشت . همه روز ایرانیان تیره گشت عیدتون مبارک خاطره دانشجویی:(بخونید خیلی باحاله) ترم اول دانشگاه بودم اونم سی سال بعد از گرفتن دیپلم.اوایل خوب بود و درسها آسون بودن و یادگیریم بد نبود. البته از همون اول با ریاضی مشکل داشتم خصوصا وقتی رسییم به رادیکالها.راستش من با رادیکالها میونه خوبی ندارم وآبمون توی یه جوب نمیره و عمرا اگه با یه رادیکال سر یه سفره بشینم. رسیدیم به درس رادیکال.وقتی رادیکال می دیدم انگار که جن دیده باشم ترس برم میداشت و هول میشدم.گاهی توی خونه مینشستم و مسئله حل میکردم ولی وقتی به یه رادیکال برمیخوردم انرژیم تخلیه میشد و دفتر و خودکار و کتاب رو پرت میکردم و عینهو ماشین تصادفی ولو میشدم سینه دیوار.توی این مواقع دخترم که ترم آخر رشته ریاضی بود به دادم میرسید وقتی حال و روزم رو میدید میومد کنارم مینشست و بهم اعتماد بنفس میداد و کتاب و دفتر و قلمم رو میگذاشت جلوم و باهام کار میکرد و بارها و بارها تکرار میکرد تا توی مغزم جا بگیره, منم که بخاطر سالها دوری از درس و مشق و مدرسه حسابی خنگ شده بودم هیچی تو کله ام نمیرفت و اگه یه درس رو خوب خوبم یاد میگرفتم فرداش دوباره روز از نو و روزی از نو انگار نه انگار که دیروز اینو خونده بودم. خلاصه به همین منوال میگذشت و من تمام تلاشمو میکردم تا از قافله عقب نمونم و بتونم خودمو با بقیه همراه کنم ولی مگه میشد؟!! ریاضی با اون مسائل متنوع و مختلف, هردم از این باغ بری میرسید.رادیکال و حد و لیمیت وانتگرال و دیفرانسیل و سین و کس وووووو.... (بقیه در ادامه مطلب) ادامه مطلب واقعا قیمت اجناس توی بازار ایران با این شتاب و عجله به کجا میخواد برسه؟ میگن فواره چون بلند شود سرنگون شود! یعنی از این بلندتر هم میشه؟ فواره به این بلندی از معجزات حضرت محموده و بس!! احتمالا به مصداق << رسدآدمی به جایی که به جز خدانبیند >> بازار ما میخواد خودشو برسونه به همونجا. البته دولتمردان ما ظاهرا قصدشون چیز دیگه ای هست و با این اوضاع و احوال میخوان ثابت کنند که ( رسد آدمی به جایی که به جز خودش نبیند ) که دارن موفق هم میشن. حالا بماند به چه قیمتی به این توفیق دست پیدا میکنن!!!
|
||