کربال

از هر دری سخنی

کربال

ابوالقاسم زارع
کربال از هر دری سخنی

فصل پاییز

 

 

هوا بارانی است و فصل پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار
شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا
صدای زنگ اول، محکم و تیز
جزای خنده های بی مجوز
و شادی ها و تفریحات ناچیز
برای نوجوانی های ما بود
فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم
پر است از لحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو
من و گل های پژمرده سر میز
هوا، پاییزی و بارانیم من
درون خشم خود زندانیم من
چه فردای خوشی را خواب دیدیم
تمام نقشه ها بر آب دیدیم
چه دورانی ، چه رویای عبوری
چه جستن ها به دنبال ظهوری
من و تو نسل بی پرواز بودیم
اسیر پنجه های باز بودیم
هم او بازی که با تیغ سرانگشت
به پیش چشم های من تو را کشت
تمام آرزو ها را فنا کرد
دو دست دوستیمان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی
به نا گه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه
به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند
به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد
به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو، بگو، آنجا که رفتی شاد هستی؟
در آن سوی حیات آزاد هستی؟
هوای نوجوانی خاطرت هست؟
هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟
تبر تقدیر سرو و سبزه ای نیست؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا؟
تجاوز به غرورت نیست آنجا؟
خبر از گور های بی نشان هست؟
صدای زجه های مادران هست؟
بخوان همدرد من، هم نسل و همراه
بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز
گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو
و گل هایی که پژمرده سر میز

هیلا صدیقی



تاريخ : شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ | 11:5 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

سفر سنگین است

 

 

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است .

باد با قافله دیریست که سر سنگین است

گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود

بر نمک پوش ترین راه قدم باید سود

گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را

آب در کاسه ی سر می دهد امشب همه را

سایه ها گزمه ی مرگند، زبان بر بندید

بار -دزدان به کمینند- سبک تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می شنوند

پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می خیزد

از پس گردنه ی کوه احد می خیزد

نه تگرگ است؛ که آتش ز فلک می جوشد

و ز خشکای لب رود نمک می جوشد

زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده

مرده ها در نفس باد، نمک سود شده

دشت سر تا قدم از خون کسان رنگین است

و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است  

*

 خسته ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید

هفت سر عائله داریم، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است

تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس است

چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟

سر بی دردسر خویش به درد آوردن

پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است

فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است

پای از این جاده بدزدید، سلامت این است

نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

*

و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید

نه دلیری، که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریاد رسی گر نبود ما هستیم

نه بترسید، کسی گر نبود ما هستیم

گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف

خنجری داریم بی تیغه و بی دسته به کف

نصف شب خفتن ما پاس دهی های شما

بعد از آن پاس دهی های شما خفتن ما

الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار

خنجر از کف نگذاریم مگر  وقت فرار...

  *

و کسی گفت: بخسپید، فرج در پیش است

کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گفت: ایام برات است، مبادا بروید

وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید

گفت ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید

مستجاب الدعواتیم، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید

ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد

شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود

یا اگر بود ، شایسته ی  آورد نبود

همه یخ های جهان را، همه را سنجیدیم

مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود

رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست

ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود

آه از آن شب -شب عصیان- که در این تنگ آباد

غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود

آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را

طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار -آن علم سوخته- را گم کردیم

آخرین آتش افروخته را گم کردیم

در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو

چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو

آن چه آن پیر فرو هشت، جوانان بردند

گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد

جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد

 باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها

مثل پژواک، خجالت کش برگشتن ها

 و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید

«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»

 

محمدکاظم کاظمی



تاريخ : شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ | 12:40 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

شاعرمرده

 

 

 
 
اين شفق است يا فلق؟ مغرب و مشرقم بگو

من به كجا رسيده ام؟ جان دقايقم بگو

آيينه در جواب من باز سكوت مي كند

باز مرا چه مي شود؟ اي تو حقايقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ي ناشنيده را

در همه حال خوب من با تو موافقم بگو  

پاك كن از حافظه ات شور غزلهاي مرا

شاعر مرده ام بخوان گور علايقم بگو  

با من كور و كر ولي واژه به تصوير مكش

منظره هاي عقل را با من سابقم بگو  

من كه هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي اگر كه لايقم بگو  

يا به زوال مي روم يا به كمال مي رسم

يكسره كن كار مرا بگو كه عاشقم بگو

 



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ | 7:57 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

پلاک

 

 

میان خاک سر از آسمان در آوردیم

ميان خاک سر از آسمان در آورديم
چقدر قمري بي آشيان در آورديم
وجب وجب تن اين خاک مرده را کنديم
چقدر خاطره ي نيمه جان در آورديم
چقدر چفيه و پوتين و مهر و انگشتر
چقدر آينه و شمعدان در آورديم
لبان سوخته ات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرما پزان در آورديم
به زير خاک به خاکستري رضا بوديم
عجيب بود که آتشفشان در آورديم
به حيرتيم که اي خاک پير با برکت
چقدر از دل سنگت جوان در آورديم
چقدر خيره به دنبال ارغوان گشتيم
زخاک تيره ولي استخوان در آورديم
شما حماسه سروديد و ما به نام شما
فقط ترانه سروديم - نان  در آورديم -
براي اين که بگوييم با شما بوديم
چقدر از خودمان داستان در آورديم
به بازي اش نگرفتند و ما چه بازي ها
براي اين سر بي خانمان در آورديم
و آب هاي جهان تا از آسياب افتاد
قلم به دست شديم و زبان در آورديم

شاعر: سعید بیابانکی


تاريخ : شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ | 9:23 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

شیوه تربیتی بعضی ها !!!

 
 
بچه که بودم به من آموختند 

فحش نباید بدهی گوسفند

 

بی ادبی بوده از این خانه دور

حرف رکیکی نزنی بی شعور

 

بچه ی همسایه به من فحش داد

پند پدر مادرم آمد به یاد

 

بر دهنش مشت ادب کوفتم

البته با غیظ و غضب کوفتم

 

شب که پدر قصه ما را شنید

نوبت آموزه دوم رسید

 

پای مرا بست به یک ریسمان

بر کفل و بر کف پایم زنان

 

گفت نباید به کسی زور گفت

من چه کنم با توی گردن کلفت

 

بچه که بودم پدرم یاد داد

عشق بورزم به نبات و جماد

 

عشق به سوراخ ازن فی المثل

عشق به بوی خوش زیر بغل

 

عشق به انسان و طبیعت ، گیاه

عشق به ارتش به بسیج و سپاه

 

عشق به هم نوع ولو دشمنت

عشق به هر کس شده ، حتی زنت

 

عشق به مفرد به مثنی به جمع

عشق به اینها که رساندم به سمع

 

تربیتم سیر سعودی گرفت

هیکل من رشد عمودی گرفت

 

ریش و سبیلی به هم آمیختم

زشت شدم تیغ زدم ریختم

 

ریختم از صورت خود پشم را

باز عیان کرد پدر خشم را

 

فرصت اندرز و نصیحت نبود

چاره به جز فحش و فضیحت نبود

 

گفت:پسر ریش تراشیده ای ؟

نفله مگر دختر ترشیده ای!

 

کافر حربی شده ای ظاهرا

قرتی و غربی شده ای ظاهرا

 

بر سر این صورت صافت مباد

مورچه ای می بکند بکس باد

 

صورت سیرابی و بی ریش تو

عین حرام است و نجس ، دور شو

 

تا نشدی مومن و اهل ثواب

زیر پل و روی مقوا بخواب

 

رفتم و ریشم که به زانو رسید

برگشتم نزد پدر رو سپید

 

دید که تی شرت به تن کرده ام

پارچه ای زرت به تن کرده ام

 

گفت:مگر پارچه کم داشتی؟

لخت و پتی آمده ای آشتی

 

این که شمایی پسر بنده نیست

کسوت کفار برازنده نیست

 

پیرهن و دکمه ی تقوات کو؟

سبحه و انگشتر و اینهات کو؟

 

هیزم دوزخ شده ای نره خر؟

زود برو پیرهنی نو بخر

 

مختصری بود ز بسیارها

این همه مشتی ست ز خروارها

 

منحنی تربیتم رشد کرد

حیثیت و شخصیتم رشد کرد

 

حاصل این شیوه ارزنده ، من

این من خوش ذوق ولی بد دهن!

 

 

طنزپرداز: سعید نوری

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۴ | 12:30 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

سیاسی ست

 ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست 

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست 

در داستان ، گلعنبر نُه بار بچّه زایید  

نُه تا همه پسر شد ، گفتند این سیاسی ست 

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم 

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست 

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد 

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست 

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش 

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست 

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند 

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست 

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست 

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست 

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است 

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست 

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست 

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست 

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد 

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست 

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد 

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست 

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است 

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست   

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست  

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست. 

                                                       علیرضا قزوه

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ | 13:22 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

مجلس ترحیم خودم

 

آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما  

یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز
ناله ای زد روحم
و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها ، سیه باید؟
چرا ما  در عزای یکدگر از عشق میگوئیم؟
به جای آنکه در سوگم مرا دریابی از گریه
کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندی است، در سوگ عزیزان ، یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست
تو را می خواهمت ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست
خوشا مردن کنار دوست



تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ | 8:18 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

ظروف چدنی اصل

 

متاسفانه به اسم چدن و قابلمه چدنی کلاه بزرگی بر سر ما رفته. آنچه در چند سال اخیر تحت عنوان ظروف چدنی مد شد و به خانه بسیاری از ایرانیها راه پیدا کرد، اصولا چدن و ظرف چدنی نیست.

عزیزانم که اینجا رو میخونید حواستون باشه پول بی زبون رو با خرید ظروف چدنی و به گمان این که دارید خدمتی به سلامت خانواده می کنید و ظروف مضر رو کنار میگذارید هدر ندید. اکثریت قریب به اتفاق ظروف با اسم چدنی در بازار اصولا چدن نیستن. این ظروف آلومینیوم و یا آلیاژ دیگری هستند که با ظاهر سازی به رنگ و شکل چدن دراومده اند و سطح داخلی اون هم متاسفانه با یک لایه تفلون پوشونده شده. یعنی وضعیت ظروف پخت و پز با ورود این به ظاهر چدنها بهتر نشده. این ظروف مضرات ظروف تفلون رو دارند و هیچ حسن ویژه ای جز شکیلتر بودن نسبت به ظروف سابق ندارند. من همه مارکها رو تست نکرده ام اما مطمئنم بسیاری از برندهای خیلی معروف هم فقط اسما چدن هستند.

عزیزان برای اینکه مطمئن بشید چدن شما اصل هست یا نه چند راه وجود داره.

اولین و مهمترین شاخصه اینه که چدن در واقع همون آهن هست که به شیوه خاصی فراوری شده اما در ذات آهن بودنش تردیدی نیست و باید آهن ربا به اون بچسبه. یکی از تزیینات روی یخچالتون که پشتش آهن ربا هست رو بردارید و به ظرف چدنی خودتون بچسبونید. اگه نچسبید مطمئن باشید که اون ظرف چدن نیست.

دیگه اینکه چدن فلزی کم و بیش متخلخل هست. یعنی سطح کاملا صاف نداره. البته نه اینکه حفره حفره باشه، نه. بهترین مثالش چدن روی اجاق گاز هست. اگه دقت کنید قسمت چدنی روی اجاق گاز که قابلمه روی اون قرار میگیره اندکی ناصاف هست.

و البته ظرف چدن واقعی شکننده هست. برعکس ظروف فلزی دیگه که اگر از ارتفاع پرت بشند کج و کوله میشن و نمشکنند، چدن شکنندگی داره که البته این رو نمیتونید روی ظرفتون تست کنید.

رنگ و شکل ظرف چدنی در همه سطوح دورنی و بیرونی یکدست هست. مثلا پشت ظرف که روی گاز قرار میگیره نباید نقره ای و به رنگ آلومینیوم باشه. این یکی از راههای مهم تشخیص چدن هست.

چدن روی رنگ غذا هم تاثیر داره و ممکنه بعضی غذاها مثل فسنجون در ظرف چدنی تغییر رنگ بدن و تیره بشن.

ظرف چدنی ممکنه در اثر موندن آب داخلش زنگ بزنه یا اگه یکی دو روز توی ظرفشویی نشُسته بمونه ممکنه یه دایره زنگ آهن روی ظرفشویی نقش ببنده.

 اگر چنین چدنی پیدا بشه و توی اون غذا پخته بشه به دلیل آزاد شدن یون آهن به درمان کم خونی فقر آهن کمک میکنه.

 



تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ | 13:19 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

درس زندگی

 

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است…
این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن
.
وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…
و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت
.
دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.



تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۴ | 8:52 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

پندبهار

 

 

پندها دادي بهارا ! در خزان زندگي
مي ندانستي كه گوش شاه ، چون گوش خر است!

همچنان نشنيد اندرز فروغي و قوام
چون گمان مي كرد چرخ دهر بر يك محور است!

بامصدق كرد ظلم و راه استبداد رفت
چون كه مي پنداشت ملت تا ابد فرمانبر است!

عاقبت زد ناز و نعمت زير دل ها را كه قوم
گفت آزادي به ما از نان شب واجبتر است!

خوش به حالت مُردي و چون ما ندانستي چرا 
  

جمعيت حسرت كش آن عهد بار ديگر است!؟  



تاريخ : دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 11:27 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.