تاريخ : شنبه هفتم تیر 1393 | 12:15 | نویسنده : زارع

این نیز بگذرد.

اگه این جمله نبود

و این اتفاق نمی افتاد ما آدما چیکار می کردیم؟

وقتی یه حال بدی داریم و یه سری خود درگیریهای ناخواسته پیش میاد برامون.

زمانی که وامانده و جامانده از روزگاریم.

روزایی که درد بهمون فشار میاره.

گاهی که توی جیبامون حتی یه پاپاسی هم یافت می نشود!!!

اگه سر نمی رفت و نمی گذشت...!!!

 

 

کربالی : حتی حوصله خود گرامیمان را هم نداریم چه رسد به....

 

ادامه مطلبم دارم ضمنا.

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 11:10 | نویسنده : زارع

 

هرکس به طریقی دل ما می شکند.....

 

دلم گرفته از خودم.

از خود خود خودم.

از خود احمقم.

حالم به هم میخوره از محبت کردن.

ودیگر هیچ.......

 

کربالی : کسی چیزی نپرسه لطفا.

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 10:30 | نویسنده : زارع

 

روزهایی توی زندگی آدم پیش میاد و حوادثی اتفاق می افتن که دیگه برنمیگردن و ماقدرشونو نمیدونیم.


تلخ و شیرین.خوب و بد.باب طبع و برخلاف میل....

آمدن تو تجربه شیرینی بود که من سالها در انتظارش بودم و برای آمدن و اتفاق افتادنش لحظه شماری میکردم.

هرجا مخاطب خاصی میدیدم غبطه میخوردم و چقدرررر دلم هوای مخاطب خاص بودن میکرد.

روزهای خوبی را در کنار هم و به یاد هم گذراندیم که هرگز فراموش نمیشه.

تو صادق ترین دختری هستی که توی تمام عمرم دیدم و مطمئنا دیگه نمی بینم.

گاهی خواسته یا ناخواسته اذیتت کردم و دلتو شکستم.

باهم خندیدیم و باهم اخم کردیم.گاهی هم پای گریه هات اشک ریختم.

گاهی گفتم میرم و بعضی وقتا ازت خواستم که بری و تنهام بذاری.

کاش بدیهای منو فراموش کنی و خاطرات خوب این دوران رو توی قلبت نگه داری.

 

 

 

کربالی  : فقط حرف دله نه کمتر نه بیشتر.

کربالی۱ : من که مخاطب خاص ندارم  ولی هرکی داره قدرشو بدونه.

 



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد 1393 | 11:10 | نویسنده : زارع

 

روز اولی که این وبلاگو ساختم خیلی خاطره انگیز بود.

حس خیلی خوبی داشتم و احساس غرور میکردم و

وقتی به وبلاگ هایی که چند سال بود فعالیت داشتند سرمیزدم 

غبطه میخوردم که چرا زودتر این کارو نکردم و چرا تازه کارم.

چند سال گذشت و توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد.

باخیلیا دوست شدم و با بعضیا هم دشمن و در این بین البته تعداد دوستان خیلی بیشتر

بود و از این بابت واقعا راضیم.

خیلیا برای همیشه یا حداقل برای سالیان طولانی یاد وخاطرشون توی ذهنم باقی میمونه.

بنابر دلایلی وبرخلاف میل باطنیم شاید اینجا و کلا این دنیای مجازی رو تعطیل کنم.

البته شاید...

 

کربالی : اگه نیومدم حلال کنید.

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 | 12:50 | نویسنده : زارع
 

عشق وعاشقی....!!!

 

چه کسانی بیشتر در معرض خطر عشق و عاشقی قرار دارن؟

اصن به نظر شما عاشق شدن خطر داره؟

خب حالا فکر کنید یه نفر عاشق یکی دیگه میشه.

این وسط کی بیشتر اذیت میشه؟ عاشق یا معشوق؟

 

اگه این عشق یکطرفه باشه چی میشه؟

اگه یکی گرفتار یه عشق ناخواسته ویه عاشق سمج بشه باید چیکار کنه؟

 

 

 

کربالی :  عاشقی محنت بسیار کشید.....بیچاره عاشق

کربالی۱ : البته اون عاشق من نیستما.

 

 



تاريخ : شنبه دهم خرداد 1393 | 15:15 | نویسنده : زارع

خیلی حرف دارم ولی حرفم نمیاد.

نمیدونم چرا زندگی هیچ وقت بروفق مراد من نمیشه؟!!

هرجاشو میگیرم یه جاش آویزونه و هر چی زور میزنم یه جاییش میلنگه.

زندگیم شده عینهو میل لنگ...همش داره لنگ میزنه....

کاش خودم لنگ بودم ولی زندگیم سرپا بود.

آرزو به دل موندم یه روز  فقط یه روز بدون فکر و خیال روزمو شب کنم و

سرمو بی فکر و بدون دغدغه خاطر بذارم رو بالش.

آآآآآآآآی خدا چی میشد اگه میشد؟

کربالی : مخاطب خاصی داشتیم.خوب نگهش نداشتیم....

کربالی۱ : نمیخواستم اینجوری بشه.

 

 



تاريخ : چهارشنبه هفتم خرداد 1393 | 12:50 | نویسنده : زارع

بین خدا با کدخدای ده تبانی شد
از روز بعدش طور دیگر حکمرانی شد

آن سال بارانی نیامد رودها خشکید

حال تمام باغ و بر هامان خزانی شد

غمهای ما سی سال طی شد با همین منوال

پیری به دنیا آمد و مرگ جوانی شد

سی سال خیلی بود آخر مادرم دق کرد

سی سال خیلی بود بابایم روانی شد

هرکس که قوم کدخدا شد کدخدایی کرد
هرکس که فامیل خداشد، یار جانی شد

هر جا که کوچیدیم شهر کدخدایان بود

آخر نمی دانم بگو این زندگانی شد؟

دود و دمی شد هر کسی این صحنه هارادید

از فرط غمها هر که دیدم استکانی شد

بی بی م پشت چرخ خیاطی دلش پوسید

آبادی ما دار قالی ، دار فانی شد

سی سال خیلی بود رنگ هم دلی ها رفت

حتی شعار کدخداها هم زبانی شد

وقتی میان آرزوها خوابمان کردند

بین خدا با کدخدای ده تبانی شد

فرامرز عرب عامری



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 | 11:56 | نویسنده : زارع

من برگشتم.

اشترانکوه دارای طبیعتی بسیار زیباست که هر بیننده ای را مجذوب خودش میکنه.

کوهستانی که دامنه آن سرسبز و پوشیده از انواع گیاهان وحشی و ارتفاعات آن 

پوشیده از برف و یخ است.

اشترانکوه



تاريخ : شنبه بیستم اردیبهشت 1393 | 13:10 | نویسنده : زارع
سلام دوستان.

داریم میریم اشتران کوه قله سن بران.فردا یعنی 21 اردیبهشت ماه سال 93 عازمیم و اگه عمری باقی بود 27 اردیبهشت برمی گردیم.


اشْتُران‌ْ‌کوه، رشته‌کوهی در شرق استان لرستان و یکی از بلندترین رشته‌کوه‌های زاگرس است. اشتران‌کوه از غرب به شهرستان دورود، از شمال به شهرستان ازنا و از شرق و جنوب به شهرستان الیگودرز محدود می‌شود. بلندترین قله این رشته‌کوه به نام سن‌بران ۴۰۲۴ متر بلندا دارد. این رشته‌کوه سرچشمه یکی از سرشاخه‌های رود دز به نام ماربره است که در دوره کوهزایی جدید ایجاد شده‌است. این کوه از جمله کوه‌های جوان می‌باشد که در حدود ۳۰ میلیون سال پیش ایجاد شده‌است.

قله‌های بلند و پر برف، دره‌های ژرف و طولانی، رودهای دائمی، پوشش گیاهی و جانوری بسیار متنوع، روستاهای کوهپایه‌ای از جمله ویژگی‌های اشترانکوه می‌باشد که به سبب بلندی در شعاع ۱۰۰ کیلومتری به خوبی پیدا است. گفته می‌شود نام آن به سبب وجود قله‌های ۸ گانه که هر کدام بلندتر از ۴۰۰۰ متر می‌باشد و مانند کاروانی از شتر به ردیف قرار گرفته، به شترکوه و یا اشترانکوه معروف گشته‌است.



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 11:5 | نویسنده : زارع

اندرفواید انصراف از گرفتن یارانه . دربرخی روایات آمده است که نگرفتن یارانه و انصراف از آن موجب طول عمر تا ۱۵۰ سال می شود. ابن بی پتویه می گوید چند شبی در خواب همی دیدم که کوهی بزرگ بر روی قفسه سینه ام است چنان که  زیر سنگینی آن جنبیدن نتوانستمی و هر شب دچار کابوس همی شدم .خواب گزاران همی گفتند که این کوه همان یارانه است از گرفتنش انصراف ده تا راحت بخسبی.انصراف همی بدادم و راحت بخسبیدم چون گاو.

پزشکان میگویند : یارانه بگیران نسبت به یارانه نگیران ۷۰۰ بار بیشتر درمعرض بیماریهای قلبی و عروقی قرار میگیرند.

نتیجه تحقیقات نشان داده است که در دوسال گذشته  ۹۰ درصد افرادی که سکته کرده اند یارانه بگیر بوده اند.میگی نه ؟ بگو نه !!!

آورده اند که یارانه بگیری سوار بر الاغ خویش به جانب خودپردازی روان همی بود که ناگهان پای الاغش در چاله ای فرو همی شد و یارانه بگیر بخت برگشته با مخ بر زمین همی فرود آمد و در دم جان داد.

 

آن شنیدستی که  یک یارانه بر

ناگهان افتاد از پالان خر؟

گفت زرت مرد دنیا دوست را

می کند یارانه قمسور ای پسر.

 

ابن سوبسید بلخی می گوید چند وقتی بود که غذا از مری ام پایین نمی رفت و هرچه در دهان می نهادمی در گلو گیر همی کرد.به نزد طبیبان رفتم ونسخه ها همی داند و افاقه نکرد تا شبی صاحب نظری فرمود از گرفتن یارانه انصراف همی ده بهبودی حاصل همی آیدت. فردا روز انصراف دادمی و بهبودی حاصل همی گشت.

شیخ را گفتند به جز صدقه چه چیزی رفع بلا همی کند؟ فرمود انصراف از یارانه.

آورده اند که یارانه بگیری  را دیدند که در قهر جهنم گرفتار ۴۵ اژدهای دوسر همی بود و فریاد زنان همی کمک می طلبید و کسی به فریاد او می نرسید.صالحان گفتند آن ۴۵ اژدها همان ۴۵ هزار تومان یارانه ای است که در دوران حیات گرفته و همی خرج نموده و انصراف نداده.

روانکاوان معتقدندگرفتن یارانه موجب بیماری آلزایمر میشود زیرا هوش و حواس را از بین می برد..

از ما گفتن بود دیگر خود دانید و خدایتان و جیبتان و....

 



تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 12:30 | نویسنده : زارع

ضمن عرض سلام خدمت همه عزیزان.

پیشاپیش عید رو به همه تبریک میگم و براتون آرزوی بهترینها رو دارم.

اینم یه طنز عیدانه بابت عیدی به شما دوستان و همراهان مهربان

و دوست داشتنی.

 

نفس باد صبا آفت جان خواهد شد

عید می آید و اجناس گران خواهد شد 

قیمت میوه و شیرینی و آجیل و لباس

باز سرویس گر فک و دهان خواهد شد 

همسرم چند ورق لیست به من خواهد داد

و سرا پای وجودم نگران خواهد شد

می زنم ساز مخالف دو سه روزی اما

عاقبت هرچه که او گفت همان خواهد شد

می رسد مرحله ی سخت و نفس گیر خرید

نوبت گند ترین کار جهان خواهد شد

کل عیدی و حقوقم به شبی خواهد رفت

بر سر جیب بغل ،فاتحه خوان باید شد

یک الف آدم و یک عائله آنهم پر خرج

وقت فرسودن اعصاب و روان خواهد شد

پول را با علف خرس یکی می دانند

فکر کردید که منطق سرشان خواهد شد

هانیه نعره بر آرد که ندارم مانتو

کامران از پی او تیز دوان خواهد شد

که پدر کفش و کت و پیرهنی می خواهم

بعد از او نسترنم مرثیه خوان خواهد شد

سام هم لنگه ی جوراب به پا می گوید

شستم از پنجه اش امسال عیان خواهد شد

قیمت پسته به قلب من ِآسیب پذیر

باز هم وای که آسیب رسان خواهد شد

زیر بازارچه با قیمت ماهی یا گوشت

آسمان دور سرم پُر دَ وَران خواهد شد

مغز گردو شده مانند طلا مثقا لی

مغزم از قیمت آن سوت کشان خواهد شد

کمرم گشت که در خانه تکانی سرویس

حالیا نوبت این فک و دهان خواهد شد

 

 

                                                                نویسنده ؟؟؟؟؟



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 15:6 | نویسنده : زارع

 

راستش تصمیم داشتم کپی پیس نکنم ویه چیزایی از خودم بنویسم ولی ....

فعلا اینو داشته باشین تا بعد.

 

گرفتم بعد عمری مدرکی چند

و اینجانب شدم حالا مهندس

ندانستم که ریزد از چپ و راست

ز پایین و از آن بالا مهندس

غضنفر گاری اش را هول نمیداد

د یالا هول بده یالا مهندس

تقی هم چونه میزد کنج بازار

نمی ارزه واسم والا مهندس

به مرد قهوه چی میگفت اصغر

دو تا چایی قند پهلو مهندس

شنیدم کودکی میگفت در ده

به مردی با چپق خالو مهندس

ز جنب دکه ای بگذشت مردی

صدا آمد " آب آلبالو مهندس "

خلاصه میخورد خون جماعت

همیشه بدتر از زالو مهندس

شنیدم با تشر میگفت معمار

به آن وردست حمالش مهندس

همین مانده که از فردا بگویند

به گوساله و امثالش مهندس

یهو یاد سکینه کردم ای داد

فدای آن لب و خالش مهندس

شنیدم که عمل کرده دماغش

خبر داری از احوالش مهندس؟!

شنیدم بعد تنظیمات بینی

بهش میگن همه خانوم مهندس

سرت رو درد آوردم من مهندس

سخن از هر دری اومد مهندس

یکی سیگار میخواد اون سمت دکه

برو که مشتری اومد مهندس

 

نویسنده ناشناس.

 



تاريخ : شنبه هفتم دی 1392 | 10:10 | نویسنده : زارع

بعد از اولین هم آغوشی برگشته بهم میگه:

من همیشه برام سوآل بود که چرا مامانم بعضی صبح ها وقتی ازخواب

بیدار میشد لباسش با وقتی که بهم شب بخیر  میگفت فرق میکرد؟

مونده بودم چرا نصف شب لباساشو عوض میکنه؟!!!

وحالا تازه دارم میفهمم که......

 



تاريخ : شنبه نهم آذر 1392 | 12:8 | نویسنده : زارع

برای تو....

گاهی به باد حسادت میکنم

که چه نرم و آرام دستهایش را از لابلای موهایت عبور می دهد.

وچه عاشقانه گیسوانت را نوازش میکند.

وچه زیبا حلقه های موی پریشانت را تا روی ابروانت می کشد.

 

زمانی که می وزد

ولیز میخورد از روی رانهایت

ومیکشد خودش را تا زیر دامنت

وهی خودش را به درو دیوار پاهایت می کوبد.

گاهی که خودش را روی کفشهایت میکشد و از ساقهایت

آرام و نرم بالا میرود.

کاش نسیمی تند می شدم برای کشف ساده خطوط خام اندامت

در انحصار زنانه ترین لباسها...

 

                                                                (خودم)



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 | 15:0 | نویسنده : زارع

 

ﺁﺷﯿﺦ ﺣﺴﻦ ﺣﺮﻓﯽ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺍﮔﺮ ﮐﻪ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﻣﻦ
ﯾﻪ ﺑﺎﻏﯽ ﺗﻮﯾﻪ ﭘﺎﺳﺘﻮﺭﻩ،
ﮐﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﺎﺵ ﻣﯿﺎن ﻣﯿﺮﻥ
.............................................................
ﺑﯿﺎ ﻭ ﺗﺨﻢ ﮔﻞ ﺑﭙﺎﺵ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭﻃﻦ ﺑﺰﻥ
ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺘﻪ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺟﻮﻭﻥ ﻭ ﻣﺮﺩ ﻭ ﻭ ﺯﻥ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﻧﮕﯽ ﮔﺮﻭﻧﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ، ﻧﮕﯽ ﺗﻮﺭﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﻪ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﻧﺮﺥ ﺑﺮﻕ ﻭ ﺁﺏ ﻭ ﻧﻮﻥ ﻭ ﮔﻨﺪﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﮐﻪ ﮔﺸﻨﻪ ﻣﻮﻧﺪﻥِ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻮﭼﻪ
ﻧﮕﯽ ﺗﻮﯼ ﻣﺤﻞ ﻣﺎ ﺍﺭﺯﻭﻧﯿﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﺗﻮ ﺩﻭﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺗﻮ
ﺭﺋﯿﺲ ﻣﺠﻠﺲ ﻣﺎﻟﯽ ﺭﺋﯿﺲ ﺟﻤﻬﻮﺭ ﭘﺮﻭ،
ﻧﺨﺴﺖ ﻭﺯﯾﺮ ﺳﻮﻣﺎﻟﯽ ﯾﻪ ﺍﺳﻘﻔﯽ ﺗﻮ ﻭﺍﺗﯿﮑﺎﻥ،
ﮐﺎﻫﻦ ﭘﯿﺮ ﻧﭙﺎﻟﯽ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﻣﺠﻤﻊ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﮐﺮﻩ ﺷﻤﺎﻟﯽ
ﻣُﺮﺩ ﺍﮔﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺗﺴﻠﯿﺖ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺑﻐﻞ ﻧﺰﻥ
( ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﯽ ﺳﻔﺮ، ﭼﻪ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﭼﻪ ﺩﺍﺧﻠﯽ
ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺒﺮ، ﭼﻪ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﭼﻪ ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻭﻗﺖ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﺒﻞ ﭼﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ
ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﻧﺰﻧﯽ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﻮﻟﻮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﯿﻠﯽ
ﺑﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﻫﺎﺕ ﭘﺸﺖ ﻧﮑﻨﯽ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻋﻤﻞ ﭼﻪ ﺑﺎ ﺳﺨﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﻒ ﺑﮑﺸﻨﺪ ﭘﺸﺖ ﺩﺭﺕ
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺸﻨﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮﺕ
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﻫﻤﺶ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺕ
ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﻣﻘﺪﺳﯽ، ﻫﺎﻟﻪ ﻧﺒﯿﻨﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﺕ
ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﭼﺸﻤﺎ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯽ ﺍﯾﻨﺎ ﺧُﻠﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ )
 
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺏ ﻭ ﮔِﻠﻤﻮ
ﺷﻮﺧﯽ ﻭ ﺟﺪﯼ ﮔﻔﺘﻤﺶ ﻫﻤﯿﻨﺠﺎ ﺣﺮﻑ ﺩﻟﻤﻮ
ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﺸﻨﻮﯼ ﺍﯾﻮﻟﻤﻮ
ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ ﻧﺸﯽ ﻭ ﺳﺮ ﻧﺒﺮﯼ ﺣﻮﺻﻠﻤﻮ
ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﻔﺘﻨﻪ ﻧﮕﯽ ﮐﺴﯽ ﻧﮕﻔﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ
(ﺑﭙﺎ ﺩﻻ ﺭﻭ ﻧﺸﮑﻨﯽ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻄﺮﻧﺎﮐﻪ ﺣﺴﻦ

 



تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 | 7:56 | نویسنده : زارع

اساسا گاهی وقتا خیلی دلم میخواد که چنتا دوست باحال داشته باشم که خیلیم باهاشون

خودمونی باشم و بشینیم و بی پرده هرچی داریمو رو کنیم.

از اونایی که حرف دلتو میفهمه و وقتی ب بسم الله رو میگی تا تهشو میخونه.

که از جیک و پیکت با خبره و میفهمه چی آرومت میکنه و چی به همت میریزه.

البته دارما ولی این روزا در دسترس نیستن و من از این موهبت الهی محرومم.

 

*******************

پ.ن- به دوستم میگم:دیشب یه فیلم کمدی دیدم خیلی با حال بود.

میگه: آره منم دیدم. همونی که یه آقا دزده روزا که در خونه ها باز بود یواشکی

میرفت و توی کمد قایم میشد؟

حالا من چی بگم به این بشر عایا ؟

پ.ن - حرف هیچکس را بی دلیل قبول نکنید..حتی بزرگان را !!!!

آنکه میگفت سحرخیز باش تا کامرواگردی .دروغ میگفت!!

دور و بر ما .سحرخیزها یا کله پز شدند یا نانوا.

                                                                  (اکبر اکسیر)

 



تاريخ : چهارشنبه یکم آبان 1392 | 10:31 | نویسنده : زارع

دلم قمار میخواد.

یه دس ورق نو و خشک.

از اونا که وقتی بر میزنی شترق صدا میکنه.

یه شب طولانی .

سه تا همبازی اهل حال .

یه پاکت سیگار .

یه فلاسک چای .

یه بطر شراب از اونایی که حافظ میخورده .

یه جام بلوری پایه بلند.

یه رادیو ضبط ویه نوار کوچه بازاری .

نگاری سیمین تن .

که هی باده بریزه و فرت و فرت ببنده به نافمون و ....

بازیمون حکم باشه و بردو باختامون کلان .

منم مست و لایعقل

هی ببرم و ببازم و ببرم و ببازم و....

اصن صبح نشه تا خود قیامت حتی.

 

siahkhan.blogfa.com



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 | 13:42 | نویسنده : زارع

 
خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم
دیروز پزشک روستا گفت:
چشمان پدرم پر از آب مروارید است!!!!

 



تاريخ : سه شنبه نهم مهر 1392 | 12:1 | نویسنده : زارع

لنگه های چوبی درب حیاطمان؛
گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛
ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند .


تاريخ : شنبه بیست و سوم شهریور 1392 | 10:40 | نویسنده : زارع

 

گول دنیا را مخور......!!
ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند
بره های این حوالی گرگ ها را میدرند
سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها
زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند..
 


تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 11:10 | نویسنده : زارع

 

موضوع انشا: کشور خارج کجاست؟

خاج جایی است که در آن همه آدم ها ایدز دارند !مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند.درحالیکه در کشور ما چند نفر با ناموس همه کار دارند!!!

کشور خارج جایی است که رئیس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است!تازه در کشورخارج کراوات هم میزنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت وراهنمای رو به پایین است!!!

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیزها!!مردم خارج همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند فاک یو!!!اما در اینجا ما همیشه در حال احوالپرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و با فرهنگیم ما !!!

ما در ایران خیلی چیزها داریم. نان مسکن و حتی به روایتی آزادی !! اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم اینها را نداریم.ولی مقاماتمان میگویند دارید!! وما از بس که نفهم هستیم هی میگوییم پس کو؟! آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!

در خارج اما اینطور نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتناده ای است که گشت ندارد. آنها برای لاک زدن جریمه نمیشوند.درخارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است. خارجیها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند با دیدن موی نامحرم هیچ چیزیشان نمیشود!

اما ما اگر یک تار مو ببینیم دچار لرزش میشویم بس که محکم است اعتقاداتمان.

خارجیها فکر میکنند ما هنوز در جنگ جهانی هستیم چون کوپن و سهمیه بندی داریم.

آنجا کشیش ها و پاپها حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند!!خارجیها بس که بی دین و کافر هستند نمیدانند ازدواج از نوع موقت چیست!آنها بس که سوسول هستند میگویند مرد با زن برابر است و هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیرا هر 4 تا زن میشود یک مرد!!!

آنها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش میروند و عود روشن میکنند در حالی که همه میدانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است.

آنها تمام شعرهای مذهبی خود را با آهنگ میخوانند بس که الاغند. در حالی که وقتی آدم با خداحرف میزند اجازه ندارد شاد باشد!!خدا خیلی ترسناک است و هیچ کس جز ایرانیها نمیداند این را.

ما از این انشا نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است.خارج جایی است که همه آدمها در آن ایدز دارند.



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 | 10:55 | نویسنده : زارع

ای خدا Hard دلم Format مکن

File من را خالی از برکت مکن

Option غم را خدایا On مکن

File اشکم را خدایا Run مکن

Deltree کن شاخه های غصه را

سردی و افسردگی هر سه را

Jumper شادی بیا تا Set کنیم

سیستم اندوه را Reset کنیم

نام تو Password درهای بهشت

آدرس Email سایت سرنوشت

ای خدا روز ازل Cad داشتی

Mouse بود اما مگر Pad داشتی؟

که چنین طرحی به 3D می زدی

طرح خود بر روی CD می زدی

تا نیفتد Bug در اندیشه مان

تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا بر ما تو یک ایمن فرست

بهر دلهای پر آتش Fan فرست

ای خدا حرف دلم با کی زنم

Help می خواهم که F1 می زنم


 



تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 9:25 | نویسنده : زارع

می‌ترسم از تذبذب یارانم...



خون قبیله‌ی پدرم عبری است
خطّ زبان مادری‌ام تازی
از بس که دشنه در جگرم دارم
افتاده‌ام به قافیه‌پردازی

جسمم به کفر نیچه می‌اندیشد
روحم به سهروردی و مولانا
یک قسمتم یهودی اتریشی است
یک قسمتم مسیحی قفقازی


دیروز کلب آل علی بودم
امروز، عبد بیت فلان‌الله
من دست‌پخت مادرم ایرانم
مونتاژ کارخانه‌ی دین‌سازی

اندیشه‌های من، هگلی؛ اما
واگویه‌های من فوکویامایی است
انبوهی از غوامض فکری را
حل کرده است علم لغت‌بازی

تلفیق عقل و عرف و ولنگاری؛
آمیزش شریعت و خوشباشی؛
درک نبوغ فلسفی خیام،
با فال خواجه حافظ شیرازی

ما سوژه‌های خنده‌ی دنیاییم
جایی که یک فقیر گنابادی
با یک‌‌دو پاره ذکر و سه تا حق‌حق
اقدام می کند به براندازی

می‌ترسم از تذبذب یارانم..
گفتی برادرم شده‌ای؟؟؟ باشد!!!
اثبات کن برادری خود را
باید مرا به چاه بیندازی*




( یاغی)

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 13:4 | نویسنده : زارع

 

چنین گفت رستم به سهــراب یل

که من آبـــرو دارم انــــدر محـــل

مکن تیز و نازک، دو ابـروی خود

دگر سیخ سیـخی مکن مـوی خود

شدی در شب امتــــــحان گرمِ چت

برو گــمشو ای خــاک بر آن سـرت

اس ام اس فرستادنت بس نبـــود

که ایمـیل و چت هم به ما رو نمـود

رهـا کن تو این دختِ افراسیــــــاب

که مامش ترا می نمـــاید کبــــاب

اگر سر به سر تن به کشتن دهیـــم

دریغــا پسر، دستِ دشـمن دهیـــم

چوشوهر در این مملکت کیمـیاست

زتورانیان زن گرفتــن خطـــاست

خودت را مکن ضــــایع از بهــر او

به دَرست بـــپرداز و دانش بجــو

در این هشت ترم، ای یلِ با کـلاس

فقـط هشت واحد نمـودی تو پاس

تو کز درس و دانش، گریزان بـُدی

چرا رشــته ات را پزشـکی زدی

من ازگـــــــــور بابام، پول آورم؟

که هــر ترم، شهـریه ات را دهـم؟

من از پهلــــوانانِ پیــشم پـــسر

ندارم بجــز گرز و تیـــغ و ســپر

چو امروزیان، وضع من توپ نیست

بُوَد دخل من هفـده و خرج بیست

به قبـض موبایلت نگـه کرده ای؟

پــدر جــــد من را در آورده ای

مسافر برم، بنـده با رخش خویش

تو پول مرا می دهی پای دیـــش

مقصّر در این راه، تهیمیــنه بود

که دور از من اینگونه لوست نمود

چنیـن گفت سهـراب، ایـــول پـدر

بُوَد گفـــته هایت چو شهـد و شکر

ولـی درس و مشق مرا بی خیـال

مزن بر دل و جان من ضــد حال

اگر گرمِ چت یا اس ام اس شویــم

از آن بِه که یک وقت دپرس شــویم

 



تاريخ : یکشنبه نهم تیر 1392 | 15:40 | نویسنده : زارع
 

سنگ تمام 

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.
اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...
آن جا که در میان خاک خوابیدی؛
«سنگ تمام» را می گذارند و می روند ...!
 


تاريخ : دوشنبه بیستم خرداد 1392 | 14:45 | نویسنده : زارع
 

آدما گاهی لازمه
چند وقت کرکرشونو بکشن پایین
یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن :
کسی نمرده.
فقط دلم گرفته...
 


تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 14:0 | نویسنده : زارع
 

 

گر زد و روزگاری ای فرزند
به تو حکم معاونت دادند
شغل خود را بکوش تا آسان
نكنی پيش اين و آن عنوان
جز به معدودی از فك و فاميل
شغل خود را مگو، به چند دليل
اولا روزگار، ناجور است
عده اي چشم و چارشان شور است
محو و پوشيده باش از نظرات
نظرت مي زنند، اين حضرات
ثانيا عده ای گرفتارند
قرض دارند يا بدهكارند
علم، پيدا ز منصبت چو كنند
طلب پول دستی از تو كنند
ثالثا هست هر كسی، ناچار
يا خودش يا برادرش بيكار
متوقع شود به او، باری
بدهی شغل آب و نان داری
رابعاً، آن كسی كه دشمن توست
واي اگر باخبر شود، زين پست
گويد: اين رفت تا رئيس شود
قسمتش بود كاسه ليس شود
يا: فلانی، شرف به مزد شده
رفته آن جا، شريك دزد شده
تا كه در دزدی تو شك نشود
عضو حساس او خنك نشود
شرح اين نكته نيز، بي ضرر است
عضو حساس دشمنان، جگر است!
خامساً شصت علت ديگر
سادساً، سابعاً، الی آخر!
پسرم مردمی كه مرموزند
بيشتر نيكبخت و بهروزند
 
 
                                                              ابوالفضل زرویی نصرآباد
 


تاريخ : دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 | 13:46 | نویسنده : زارع
 

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک

کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز

 با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .

وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم .

آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار گفت : به به . مبارک باشه.چه جوری باشه؟چرم یا معمولی،

مشکی یا قهوه ای...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

 

 



تاريخ : سه شنبه ششم فروردین 1392 | 11:10 | نویسنده : زارع
 

چو بخت عرب بر عجم چیره گشت . همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و راه . تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت . ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال . به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی . زبان مهر ورزید و دل دشمنی
کنون بی غمان را چه حاجت به می ؟ کران را چه سودی از آوای نی؟
که در بزم این هرزه گردان خام . گناه است در گردش آریم جام
به جایی که خشکیده باشد گیاه . هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود . همه نام بوبکر و عمر شود
ز شیر شتر خوردن و سوسمار . عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو . تفو برتو ای چرخ گردون تفو

دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 | 11:38 | نویسنده : زارع
 

عیدتون مبارک

خاطره دانشجویی:(بخونید خیلی باحاله)

ترم اول دانشگاه بودم اونم سی سال بعد از گرفتن دیپلم.اوایل خوب بود و درسها آسون بودن و یادگیریم بد نبود.

البته از همون اول با ریاضی مشکل داشتم خصوصا وقتی رسییم به رادیکالها.راستش من با رادیکالها میونه خوبی ندارم وآبمون توی یه جوب نمیره و عمرا اگه با یه رادیکال سر یه سفره بشینم.

رسیدیم به درس رادیکال.وقتی رادیکال می دیدم انگار که جن دیده باشم ترس برم میداشت و هول میشدم.گاهی توی خونه مینشستم و مسئله حل میکردم ولی وقتی به یه رادیکال برمیخوردم انرژیم تخلیه میشد و دفتر و خودکار و کتاب رو پرت میکردم و عینهو ماشین تصادفی ولو میشدم سینه دیوار.توی این مواقع دخترم که ترم آخر رشته ریاضی بود به دادم میرسید وقتی حال و روزم رو میدید میومد کنارم مینشست و بهم اعتماد بنفس میداد و کتاب و دفتر و قلمم رو میگذاشت جلوم و باهام کار میکرد و بارها و بارها تکرار میکرد تا توی مغزم جا بگیره, منم که بخاطر سالها دوری از درس و مشق و مدرسه حسابی خنگ شده بودم هیچی تو کله ام نمیرفت و اگه یه درس رو خوب خوبم یاد میگرفتم فرداش دوباره روز از نو و روزی از نو انگار نه انگار که دیروز اینو خونده بودم.

خلاصه به همین منوال میگذشت و من تمام تلاشمو میکردم تا از قافله عقب نمونم و بتونم خودمو با بقیه همراه کنم ولی مگه میشد؟!! ریاضی با اون مسائل متنوع و مختلف, هردم از این باغ بری میرسید.رادیکال و حد و لیمیت وانتگرال و دیفرانسیل و سین و کس وووووو....

(بقیه در ادامه مطلب) 



ادامه مطلب
  • مرکز لینک ایران
  • عجله
  • جالب های انگلیسی