کربال

از هر دری سخنی

کربال

ابوالقاسم زارع
کربال از هر دری سخنی

سیاسی ست

 ملا سوار خر شد گفتند این سیاسی ست 

بایرامقلی پدر شد گفتند این سیاسی ست 

در داستان ، گلعنبر نُه بار بچّه زایید  

نُه تا همه پسر شد ، گفتند این سیاسی ست 

دل می خورند و قلوه خوبان شهر با هم 

تا شام ما جگر شد گفتند این سیاسی ست 

هنگام آب خوردن دستم به مانعی خورد 

لیوان ما دمر شد گفتند این سیاسی ست 

یارو قمر قمر گفت گفتند بی خیالش 

تا ماه ما قمر شد گفتند این سیاسی ست 

دانشجویی ز کرمان از بخت بد هنر خواند 

یک روز باهنر شد گفتند این سیاسی ست 

یک چشم عمه چپ بود گفتند اجتماعی ست 

بابا بزرگ کر شد گفتند این سیاسی ست 

اشتر جملچه زایید گفتند این عجیب است 

گاو حسن بقر شد گفتند این سیاسی ست 

گفتند اعتراضات کار برنج هندی ست 

کوبا پر از شکر شد گفتند این سیاسی ست 

روزی کنار دریا موجی عظیم آمد 

شلوار شیخ  تر شد گفتند این سیاسی ست 

در فوتبال روزی دروازه بان زمین خورد 

دردش که بیشتر شد گفتند این سیاسی ست 

عطّار نسخه ای بست گفتند شبهه ناک است 

خیّام کوزه گر شد گفتند این سیاسی ست   

شاعر به فکر افتاد مردن چه چیز خوبی ست  

آماده سفر شد گفتند این سیاسی ست. 

                                                       علیرضا قزوه

 



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ | 13:22 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

مجلس ترحیم خودم

 

آمدم مجلس ترحیم خودم،
همه را می دیدم
همه آنها که نمی دانستم
عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ از من می گفت،
حس کمیابی بود
از نجابت هایم،
از همه خوبیها
و به خانم ها گفت:
اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان می کردم
تنهایم
و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم،
دوستانی دارم

همه شان آمده اند،
چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم،
همه از خوبی من می گفتند
حسرت رفتن ناهنگامم،
خاطراتی از من
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم،
از صمیمیت دوران حیات
روح من غلغلکش می آمد
گرچه این مرگ مرا برد ولی،
گوییا مرگ مرا
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت:چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است،
خواست شعری خواند
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند
این اواخر دیدند
که هوای دل من
جور دیگر بوده است
اندکی عرفانی
و کمی روحانی
و بشارت دادم
که سفر نزدیک است
شانس آوردم من،
مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت:
"من و او وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم"
و عجیب است مرا،
او سه سال است که با من قهر است...

یک نفر ظرف گلابی آورد،
و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب
و ثوابش برسانند به من
گرچه بر داشت رفیق،
لای آن باز نکرد
گو ثوابی که نیامد بر ما  

یک نفر فاتحه ای خواند مرا،
و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد

آن که صدبار به پشت سر من غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست،
من کنارش رفتم
اشک در چشم،عزادار و غمین
خوبی ام را می گفت

چه غریب است مرا،
آن که هر روز پیامش دادم
تا بیاید،که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد نیامد هرگز
آمد آنجا دم در،
با لباس مشکی،
خیره بر قالی ماند
گرچه خرما برداشت،
هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من،
من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز،
آن عزیزی که به او گفتم من
فرصتی می خواهم
خبرآورد مرا،
می شود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد، تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر
و چه آرام به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا می خواهند
فرصتی هست مرا
می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این موج پر از گریه ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت،
معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم،
زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب،
مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت: "که تکلیف مرا روشن کن
اگر او مرد،خبر فرمایید،خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر،منعقد گردیده
رسم دیرین این است،
ما بدان جا برویم،
سوگواری بکنیم"

عهد ما نیست ،
به دیدار کسی،کو زنده است،
دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود،
چه بود؟
آه یادم آمد،
صله مرحومان
واعظ آمد پایین،
مجلس از دوست تهی گشت عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید،
ذکر خوبی هایم
همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید:
پاسخت چیست؟
بگو؟
تو کنون می آیی؟
یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی؟

چه سوال سختی؟
بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست؟
مرده باشم با دوست؟
زنده باشم تنها،
مرده در جمع رفیقان عزیز
ناله ای زد روحم
و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها ، سیه باید؟
چرا ما  در عزای یکدگر از عشق میگوئیم؟
به جای آنکه در سوگم مرا دریابی از گریه
کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندی است، در سوگ عزیزان ، یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست
تو را می خواهمت ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست
خوشا مردن کنار دوست



تاريخ : دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ | 8:18 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

ظروف چدنی اصل

 

متاسفانه به اسم چدن و قابلمه چدنی کلاه بزرگی بر سر ما رفته. آنچه در چند سال اخیر تحت عنوان ظروف چدنی مد شد و به خانه بسیاری از ایرانیها راه پیدا کرد، اصولا چدن و ظرف چدنی نیست.

عزیزانم که اینجا رو میخونید حواستون باشه پول بی زبون رو با خرید ظروف چدنی و به گمان این که دارید خدمتی به سلامت خانواده می کنید و ظروف مضر رو کنار میگذارید هدر ندید. اکثریت قریب به اتفاق ظروف با اسم چدنی در بازار اصولا چدن نیستن. این ظروف آلومینیوم و یا آلیاژ دیگری هستند که با ظاهر سازی به رنگ و شکل چدن دراومده اند و سطح داخلی اون هم متاسفانه با یک لایه تفلون پوشونده شده. یعنی وضعیت ظروف پخت و پز با ورود این به ظاهر چدنها بهتر نشده. این ظروف مضرات ظروف تفلون رو دارند و هیچ حسن ویژه ای جز شکیلتر بودن نسبت به ظروف سابق ندارند. من همه مارکها رو تست نکرده ام اما مطمئنم بسیاری از برندهای خیلی معروف هم فقط اسما چدن هستند.

عزیزان برای اینکه مطمئن بشید چدن شما اصل هست یا نه چند راه وجود داره.

اولین و مهمترین شاخصه اینه که چدن در واقع همون آهن هست که به شیوه خاصی فراوری شده اما در ذات آهن بودنش تردیدی نیست و باید آهن ربا به اون بچسبه. یکی از تزیینات روی یخچالتون که پشتش آهن ربا هست رو بردارید و به ظرف چدنی خودتون بچسبونید. اگه نچسبید مطمئن باشید که اون ظرف چدن نیست.

دیگه اینکه چدن فلزی کم و بیش متخلخل هست. یعنی سطح کاملا صاف نداره. البته نه اینکه حفره حفره باشه، نه. بهترین مثالش چدن روی اجاق گاز هست. اگه دقت کنید قسمت چدنی روی اجاق گاز که قابلمه روی اون قرار میگیره اندکی ناصاف هست.

و البته ظرف چدن واقعی شکننده هست. برعکس ظروف فلزی دیگه که اگر از ارتفاع پرت بشند کج و کوله میشن و نمشکنند، چدن شکنندگی داره که البته این رو نمیتونید روی ظرفتون تست کنید.

رنگ و شکل ظرف چدنی در همه سطوح دورنی و بیرونی یکدست هست. مثلا پشت ظرف که روی گاز قرار میگیره نباید نقره ای و به رنگ آلومینیوم باشه. این یکی از راههای مهم تشخیص چدن هست.

چدن روی رنگ غذا هم تاثیر داره و ممکنه بعضی غذاها مثل فسنجون در ظرف چدنی تغییر رنگ بدن و تیره بشن.

ظرف چدنی ممکنه در اثر موندن آب داخلش زنگ بزنه یا اگه یکی دو روز توی ظرفشویی نشُسته بمونه ممکنه یه دایره زنگ آهن روی ظرفشویی نقش ببنده.

 اگر چنین چدنی پیدا بشه و توی اون غذا پخته بشه به دلیل آزاد شدن یون آهن به درمان کم خونی فقر آهن کمک میکنه.

 



تاريخ : شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ | 13:19 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

درس زندگی

 

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.
سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است…
این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن
.
وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…
و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت
.
دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.



تاريخ : شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۴ | 8:52 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

پندبهار

 

 

پندها دادي بهارا ! در خزان زندگي
مي ندانستي كه گوش شاه ، چون گوش خر است!

همچنان نشنيد اندرز فروغي و قوام
چون گمان مي كرد چرخ دهر بر يك محور است!

بامصدق كرد ظلم و راه استبداد رفت
چون كه مي پنداشت ملت تا ابد فرمانبر است!

عاقبت زد ناز و نعمت زير دل ها را كه قوم
گفت آزادي به ما از نان شب واجبتر است!

خوش به حالت مُردي و چون ما ندانستي چرا 
  

جمعيت حسرت كش آن عهد بار ديگر است!؟  



تاريخ : دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 11:27 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

عید

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نستاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی آن را ز در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم

و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم

ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار

عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم 

 

                                         مهدی اخوان ثالث



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 14:0 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

فرامرز ریحان صفت

گویند کسی بود که بسیار دغل بود
شیطان تر از ابلیس گمانم ز ازل بود

پیش زن و فرزند خود اخلاق سگی داشت
در کوچه و بازار ولی عین عسل بود

بی عینک دودی و عصا راه نمی رفت
در خانه خود سالم و بیرون شل وپل بود

هرگز به کسی وعده بیهوده نمی داد 
مانند  امیران  وطن اهل عمل بود

با شعر نو و شعر کهن حال نمی کرد
زیرا که دلش در گرو عشق غزل بود

البته غزل آن غزل مد نظر نیست 
این دختره با حاجی ما بچه محل بود

روزی دوسه جا محفل پرجاذبه ای داشت
در نوع خودش نابغه بحث و جدل بود

از حضرت عیسی و خرش حرف زد اما
موضوع سخنرانی او جنگ جمل بود

می گفت عرق از نظر شرع حرام است
منظور وی اما عرق زیر بغل بود

با هرکس و ناکس همه جا رابطه ها داشت
چون معتقد رابطه بین ملل بود

تا این که بگیرد خبر از عالم بالا
شب ها پی تنظیم کد دیش و دکل بود

می داد تکان گاه کمی هیکل خود را
هم بیشتر آن منطقه که روی گسل بود

«حافظ منشین بی می و معشوقه زمانی»
این پند حکیمانه ای از شیخ اجل بود



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 10:54 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

گذشته

 

دلم شور گذشته را ميزند . . .

دلم شور می زند ,

نه شورِ آینده را ...

برای گذشته نگرانم ...!

برای روز های گرمی که می ترسند دیگر تکرار نشوند ...

و من برایشان نگرانم ,

روز هایی که پر از عشق بود و شاید دیگر تکرار نشوند

و دلم شور می زند برای سکوت سرد آینده ...

که نه شقایق در آن رشد می کند ...

و نه آسمان آبی می ماند ...

دلم شور می زند ...

برای مرگ سرسبزی عشق ...

که از آن جز بیابانی باقی نمانده

و دلم شور می زند ...

برای خودم که بغضم را به سیگار می گویم و ...

درد و دل هایم را به دیوار .. 

دلم بی تاب است و خودش را به درودیوار سینه می کوبد. 

نگرانم بخاطر مهری که از دلم رفت. 

دلشوره ام فریاد میکشد... 

چه حال خرابی دارم این روزها....



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 14:9 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

می بوسمت ...

 

می بوسمت یک روز در میدان آزادی

می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد

می بوسمت وقتی صدای تیرها خوابید

می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد...

 

می بوسمت پای تمام چوبه های دار

وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد

وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست

وقتی که او هم بال و پر در آسمان دارد...

 

می بوسمت پشت در سلول ها وقتی

بوی شکنجه از در زندان نمی آید!

وقتی که زخمی روی تن هامان نمی خندد!

وقتی که از چشمانمان باران نمی آید...

 

می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم

یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند

وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست!

در مزرعه، گندم سرود صلح می خواند...

 

من آرزوهای خودم را با تو می بینم

وقتی کنارم در خیابان راه می آیی

وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد

یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی!!

 

آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد

تو دختری از جنس باران های خردادی..

می بوسمت!می بوسمت!می بوسمت ای عشق!

می بوسمت یک روز در میدان آزادی...

 

                                                                  از : امیررضا وکیلی



تاريخ : پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ | 9:55 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |

فریدون مشیری

 

گفت دانایى که گرگى خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

 

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

 

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

 

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

 

اى بسا زورآفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

 

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

 

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

 

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید ،گرگ هست

 

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

 

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

 

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

 

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

 

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

 

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب



تاريخ : چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ | 13:33 | نویسنده : ابوالقاسم زارع |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.